یکم از اتفاقاتی که این چند روز افتاد...
چند روز بود اعتراضا شروع شده بود و طبق معمول من از همه جا بی خبر بودم، اگه اشتباه نکنم سه شنبه ۱۶ام یکم تو اینستا و تلگرام رفتم دنبال خبرا و اروم اروم استرس و نگرانیم زیاد شد و کارم شده بود چک کردن خبرا تا اینکه فراخوان اول رو داد.
پنجشنبه صبح مادربزرگم سکته کرد، گویا خیلی سنگین بوده و برای همه عجیب بود که چطور تونست زنده بمونه! تکلم رو کلا از دست داده، شنوایی و بینایی و بلع رو الان خیلی ضعیف داره، اگر اشتباه نکنم یه دست و یه پاش فلج شده... و احتمال زیاد دادن که با سکته بعدی رخت سیاه باید بپوشیم...
همون شب چندتا از آشناهامون که اصلا ربطی به جریانات نداشتن و صرفا فقط رهگذر اون خیابونا بودن کشته شدن و به جنازه هم رحم نکردن و با گرفتن دیه و تعهد جنازه رو تحویل دادن :) و خب چندتایی که تو جریانات بودن ساچمه خورده برگشتن...
تا سه شنبه بعدش تنها کارم شده بود نشستن پای تلویزیونو دنبال کردن خبرا که از همون روز کم کم دیگه دنبال خبرا نرفتم و آرامش برگشت به سمتم و تازه به فکر امتحانام افتادم!
شنبه تصمیم گرفتیم یه چالش صد روزه رو از فرداش شروع کنیم که من بتونم شروع کنم به تمرکز کردن و درس خوندن
فرداش مادربزرگم از بیمارستان مرخص کردن و آوردن خونه و منم رفتم برای کمک و هروقت که عزم رفتن به خونه می کردم، یکی یکی مهمونا و عمو ها و عمه ها میومدن و میرفتن و مجبور میشدم بمونم (تو عمرم هیچ وقت اندازه اون روز چایی نبرده بودم برای بقیه!) بدین ترتیب اولین روز چالش، صفر شد :)
از یکشنبه تا نمیدونم کی، هرروز قرار شد برم فشار مادربزرگم رو چک کنم و الان منو با "مسئول فشار" صدا میزنن 🙂
امروز سومین بار بود فشارشو میگرفتم و برخلاف دو دفعه قبلی، خودش دستشو سعی کرد جابجا کنه و یکسره نگام میکرد و از ذوق تمام مدت نیشم باز بود :)
دیدنش تو این حالت برام ناراحت کنندهس ولی هنوز نتونستم بروزش بدم، انگار دارم دنبال یه دلیل میگردم یا شاید بلد نیستم ابراز ناراحتی رو :)
تو تمام این مدت که نتا قطع بود، هرروز تقریبا یک ساعت تلفنی با یه نفر حرف میزنم و کلی حس خوب بهم منتقل کردیم. اولین باری که تو کلاس دیدمش و صدای خنده هاشو شنیدم، اینطوری بودم که "نه!!! ارتباط صمیمانه ای قرار نیست باهاش داشته باشم!!!" بعدش فهمیدم هردوتا دقیقا متولد یه روز و یه ماه و یه سالیم :) و تقریبا از یه ماه پیش، ارتباطمون داره صمیمی میشه و امیدوارم بیشتر هم بشه و دوستیمون ادامه پیدا کنه، خیلی دختر خوبیه :)
الان وضعمون اینطوریه که نه تنها هرروز منتظر زنگ همیم حتی خانواده هامونم همینن😂✌️
امتحانات وزارت علوم هم مجازی شد ولی وزارت بهداشت همچنان به مجازی شدن امتحانات اعتقادی نداره:/
تو این چند روز چون سرمای هوا رو دوست داشتم، طبق معمول لباس مناسبی رو انتخاب نکردم و الان گلوم میسوزه🤓
جالب اینجاست با اینکه میدونم سرما میخورم ولی بازم حس کردن بارون و سرما رو ترجیح میدم🙂↕️
میگن نتا داره وصل میشه ولی همچنان خبری نیست
امروز ۱۲امین روزه که من نمیتونم بازی کنم و کلی از بقیه اعضای لیگ عقب افتادم🚶♀️
خب فکرکنم تموم شد و هرچی بود رو نوشتم، شب بخیر 🌚✨️
اتفاقی که برای آشنای ما افتاد این بود که از خانواده متوفی پرسیدن آیا مرحوم به قصد آشوب بیرون اومده و اغتشاشگر بود یا خیر ؟ اگه میگفتن بله هدفش براندازی و اینا بود که باید خسارت میدادن تا جنازه رو تحویل بگیرن، اگه میگفتن نه رهگذر بوده پسش میدادن
البته آشنای ما هیچ مدرکی نداشتن که بگه برای اعتراضات اومده ، آشنای شما رو نمیدونم قضیه اش چیه
خدا رحمتشون کنه به هر صورت...